تبليغاتX
دو کبوتر
دو کبوتر
دستامون اگر که دوره دلامون که دور نمی شه
لبخند
میگن مردن هیچ ربطی به لبخند نداره

اما تو بخند تا من برات بمیرم.

|+| نوشته شده توسط امین و مهسا در پنجشنبه سوم خرداد 1386 ساعت 20:28 |

عشق

در پی آن نگاه های بلند،

حسرتی ماند و

              آه های بلند ...

 

|+| نوشته شده توسط امین و مهسا در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 ساعت 1:4 |

گناه

اگر دنيای ما دنيای سنگ است بدان سنگينی سنگ هم قشنگ است

اگر دنيای ما دنيای درد است بدان عاشق شدن از بهر رنج است

اگر عاشق شدن يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است.

|+| نوشته شده توسط امین و مهسا در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 ساعت 13:39 |

دل من

رويش عشق سر آغاز کتاب من و توست،

گوش کن اين صدای دل يک بلبل مست در تمنای گلی است که به او می گويد:

تا ابد لحظه به لحظه دل من با همه مستی و شيدايی و عشق تقديم تو باد.

|+| نوشته شده توسط امین و مهسا در چهارشنبه نهم اسفند 1385 ساعت 10:20 |

شاید محال نیست

آنکس که درد عشق بداند

اشکی بر اين سخن بفشاند:

اين سان

که ذره های دل بيقرار من

سر در کمند عشق تو

جان در هوای توست،

شايد محال نيست

که بعد از هزار سال

روزی غبار ما را

آشفته پوی باد

در دوردست دشتی از ديده ها نهان

بر برگ ارغوانی

پيچيده با خزان

يا پای جويباری

چون اشک ما روان

پهلوی يکديگر بنشاند

ما را به يکديگر برساند!

|+| نوشته شده توسط امین و مهسا در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 ساعت 18:48 |

به خاطر تو
تو را در دل ، دل را در موقع تپیدن و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم

 من غم را در سکوت، سکوت را در شب، شب را در بستر و بستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم

 من بهار را به خاطر شکوفه هایش، زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیبایی اش را به خاطر تو دوست دارم

من دنیا را به خاطر خدایش، خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم

|+| نوشته شده توسط امین و مهسا در شنبه هفتم بهمن 1385 ساعت 10:29 |

فراموشی
حکایت جالبیست!!! فراموش شدگان ، فراموش کنندگان را فراموش نمی کنند.
|+| نوشته شده توسط امین و مهسا در یکشنبه هفدهم دی 1385 ساعت 20:54 |

۱۴ دی تولد عشق منه.

عشق قشنگم

 

امین دوست داشتنی ام

 

بدون که همیشه دوستت دارم گلم

 

  تولدت مبارک عزیزم

 

|+| نوشته شده توسط امین و مهسا در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 ساعت 16:8 |

خیال تو
هيچگاه آخرين نگاهت را فراموش نمی کنم. تو رفته ای و هنوز برنگشته ای و من تا همیشه در انتظار ...

صدایت در گوشم زمزمه می شود و نگاهت در ذهنم مجسم می شود

ولی من تو را می خواهم نه خیالت را!

|+| نوشته شده توسط امین و مهسا در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 ساعت 21:46 |

تقدیر

فردا اگر از راه نمی آمد

من تا ابد کنار تو می ماندم

من تا ابد ترانه عشقم را

در آفتاب عشق تو می خواندم

|+| نوشته شده توسط امین و مهسا در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 ساعت 21:43 |